فیلم سینمایی «غبار میمون» با ورود به ژانر دشوار امنیتی ـ سیاسی، نوید یک تریلر توطئهمحور را میدهد، اما ضعف در روایت، شخصیتپردازی و پرداخت دراماتیک، این جسارت اولیه را به تجربهای سردرگم و کماثر تبدیل کرده است.
محمدرضا سعیدی: فیلم سینمایی «غبار میمون» با انتخاب ژانر پیچیده و پرچالش «امنیتی ـ سیاسی»، شجاعتی قابلتقدیر از خود نشان میدهد. قصهای که حول محور شخصیتی به نام «صدرا» و ارتباط او با مأمور سرویس موساد، «امانوئل»، شکل میگیرد، از همان ابتدا وعده یک درام فشرده و توطئهآمیز را به مخاطب میدهد. با این حال، این وعده در بستر مجموعهای از ضعفهای اجرایی و ساختاری محقق نمیشود و فیلم در نهایت، در غبار سردرگمیهای خود گم میشود.
مشکل بنیادین «غبار میمون» نه در ایده اولیه، بلکه در روایت شتابزده و غیرشفاف آن است. فیلمنامه در انتقال اطلاعات پایه به مخاطب ـ از پیشینه شخصیتها گرفته تا انگیزهها و چرایی حضورشان در موقعیتهای داستانی ـ دچار ضعف جدی است.
یکی از مهمترین نقاط کور فیلم، چگونگی شکلگیری ارتباط میان صدرا و امانوئل (با بازی پژمان بازغی) است؛ ارتباطی که محور اصلی داستان را شکل میدهد اما هرگز روشن نمیشود به چه منظوری، در چه شرایطی و توسط چه سازوکاری آغاز شده است.

فیلم هیچ توضیح روشنی درباره فرآیند جذب، آموزش و هدایت صدرا بهعنوان یک مهره اطلاعاتی ارائه نمیدهد؛ در حالی که همین مسیر میتوانست بستری مناسب برای تعلیق، کشمکش درونی و عمقبخشی به شخصیتها باشد.
شخصیت محوری داستان، صدرا، بیش از آنکه کنشگر باشد، شبیه تابی در مه است؛ بیهویت، بیپیشینه و فاقد انگیزهای قابل لمس. ابهام در مورد برادر او و چرایی ترورش توسط «رحیم» نیز تا واپسین دقایق فیلم بیپاسخ میماند و همین مسئله مانع شکلگیری هرگونه پیوند عاطفی میان مخاطب و روایت میشود.
شخصیتپردازی از دیگر ضعفهای برجسته فیلم است.
بازیگران نامآشنایی چون ایرج نوزری و لیلا زارع، حضوری کماثر و صرفاً تشریفاتی دارند و نقشهایشان چنان سطحی طراحی شده که حذف آنها لطمهای به ساختار فیلم وارد نمیکند.
این ضعف بهویژه در مورد شخصیت همسر امانوئل مشهود است؛ شخصیتی که فیلم از پاسخ دادن به پرسشهای کلیدی درباره پریشانی روانی، تراشیدن موها و در نهایت خودکشی او طفره میرود و فرصت خلق یک تراژدی انسانی تأثیرگذار را از دست میدهد.
در سطح فنی نیز عناصر فیلم در خدمت انسجام کلی اثر قرار نمیگیرند. دیالوگها اغلب به کلیشهها و شعارهای آشنا گرایش دارند و سکانسهای اکشن و ترورهای امنیتی، بهدلیل اغراق و اجرای «گلدرشت»، نهتنها تعلیق ایجاد نمیکنند، بلکه گاه واکنش خنده ناخواسته تماشاگران را در پی دارند؛ موضوعی که گزارشهای رسیده از سالنهای نمایش نیز آن را تأیید میکند. حتی استفاده از لوکیشنهای خارجی، بهجای آنکه در دل روایت معنا پیدا کند، بیشتر جنبهای تزئینی و نمایشی دارد.
عنوان نمادین فیلم، «غبار میمون»، نیز تنها در یک پلان گذرا معرفی میشود و هیچگاه بهصورت مفهومی در تار و پود روایت جاری نمیگردد؛ مسئلهای که از ناهماهنگی عمیق میان فرم و محتوا حکایت دارد.
در مجموع، «غبار میمون» بیش از هر چیز حس «اتلاف فرصت» را به مخاطب منتقل میکند. ایده اولیه فیلم، ظرفیت تبدیل شدن به اثری تأملبرانگیز و منسجم را داشت، اما فقدان روایت دقیق، شخصیتپردازی باورپذیر و پرداخت دراماتیک منسجم ـ بهویژه در مورد قلب تپنده داستان، یعنی رابطه صدرا و امانوئل ـ باعث شده این طرح بلندپروازانه، در نهایت به اثری شلخته و سطحی تقلیل یابد؛ فیلمی که اطلاعات را بیمقدمه بر سر مخاطب آوار میکند، بیآنکه اجازه دهد داستان بهتدریج شکل بگیرد و مخاطب همراه با شخصیتها رشد کند.
انتهای پیام/